+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:7
  به قلم: دل شکسته
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 9:2
  به قلم: دل شکسته
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:27
  به قلم: دل شکسته
|
اونی که مدعی بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:24
  به قلم: دل شکسته
|

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد...
من شروع کردم
وقتی او تمام شد ...
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
و تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن.....
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:19
  به قلم: دل شکسته
|

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم ؟پس چرا عاشق نباشم؟
من که میدانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که میدانم اجل ناخوانده و بیدادگر
سر زده می آید و راه فراری نیست نیست
پس چرا؟ پس چرا عاشق نباشم؟
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:15
  به قلم: دل شکسته
|
عشق من
تو را از بین صد ها گل جدا کردم
تو قلبم جشن عشقت رو به پا کردم
برای نقطه ی پایان تنهایی
تو تنها اسمی هستی که صدا کردم
عشق من .. عشق من
بگو از پاکی چشمت.... منو لبریز خواستن کن
با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن
اگه از مرگ باور ها از آدمها دلم سرده
نوازش کن تو دستام رو که خیلی وقته یخ کرده
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 15:7
  به قلم: دل شکسته
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:46
  به قلم: دل شکسته
|
بوسه:
تنها تصادفی است که خسارتی ندارد.
آغوش:
تنها پارکینگی که جریمه ندارد.
محبت :
تنها هدیه ای است که کادو ندارد.
وتو:
تنها کسی هستی که همتا نداری.
+
نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:32
  به قلم: دل شکسته
|
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم...
تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...
تنهایی را دوست دارم زیرا....
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریستو انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد.

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 9:59
  به قلم: دل شکسته
|
چشمانم در نگاهش ساعتها خيره ماند
حرفي براي هم نداشتيم
زيرا قلبهايمان در حال نجوا بودند
نميخواستيم خلوتشان را بر هم زنيم
سكوت را ترجيح داديم
تا قلبهايمان درد و دل كنند
چشمهايش عمق عشق را فرياد ميزد...
اما هيچ گاه عشق مقدسمان را با هوسي زودگذر آلوده نكردم.
ادامه مطلب........
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 11:57
  به قلم: دل شکسته
|
قصه ای که میخوام بنویسم قصه ی جن وپری نیست ! یه قصه اس از زندگی آدما مثل تموم قصه قصه ها ی دیگه :
یک بود ... منم بودم . اون که بود خاله سوسکه ی شهر قصه بود و من آقا موشه خاله سوسکه ی من توی بهت وناباوری همه (حتی خودم ) غرور شیشه ایش روشکست ...دستامو گرفت و منو ار ورطه ی تاریکی به نور عشق رسوند .
یه نور پر از محبت که اگه خاله سوسکه ی من نبود اون نور هم نبود .
دست زمونه به ما یار نبود ...اون ما رو دوست نداشت چون یه روز پر از اشک خاله سوسکه رو ازم گرفت ...
هر چند وقت یه بار یه سبد پر از محبتای خاله سوسکه به دستم میرسید اما زمونه اونم ازم گرفت ...
با این همه داد میزنم: سر نوشت لعنتی!بدون که یه روز زیر این سقف کبود خاله سوسکه ی گم شدمو پیدا میکنم ....دستاشو میگیرم وداد میزنم عشق چیزی نیست که تو یا هیچ کس دیگه بتونین از کسی بگیرین...
آخه عشق یه هدیه از طرف خداس
چه تو قصه
چه تو واقعیت
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 22:1
  به قلم: دل شکسته
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 21:58
  به قلم: دل شکسته
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 21:53
  به قلم: دل شکسته
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 21:51
  به قلم: دل شکسته
|